تبليغاتX
خنیا
خنیا
ز هجر دوست در فریادم امشب. دل اندر کوره حدادم امشب. به سرو ناز مفتون باد شبگیر. بگو در دیر آبادم امشب

السلام علیکم
هرچند پیر و خسته و دل ناتوان شدم
هر گه که یاد خط تو کردم جوان شدم

سلام خدمت دوستان عهد شباب و عهد عتیق. مدتی هست در این وبگاه قلم ننهاده بودیم. به رسم عادت مالوف معمولا در مواقع میلاد مسعود خودمان نگارشی به ارادت منقش می کردیم. امسال اصلا یادمان رفت میلادمان کی هست. تا اینکه کلبوک دامت درازاتو با پیامکی روحمان را شاد کرد و مبروکاتی مرسل داشت و ما یادمان آمد که ۲۰ تیر تولدمان بوده است.

چند روزی هست می ریم فوتبال شاید شکم را پرانتز کنیم. راستش یه مدت صبح ها پا می شدیم میرفتیم ورزش صبحگاهی. این دوستان عزیزمان هم با موتور کنارمان ترمز می زدند و به زور می گفتن برسونیمت. ما هم که رومون نمی شد بگیم خیر سرمان داریم ورزش می کنیم بناچار سوار می شدیم و اون سر شهر پیاده می شدیم و مجدد با یه موتور دیگه بر می گشتیم.

به این داداشمون گفتیم یه صبح تو هم با ما بیا. اون صبح تا عصر می خوابه . عصرا پا می شه صبحانه می خوره و تا صبح خیابون گردی می کنه. اون هم گفت که من آدمهای صبح رو نمی شناسم. فقط آدمهای عصر و شبگرد می شناسم. این شد که ما اغفال شدیم و فعلا می ریم فوتبال. تا ببینیم خدا چی می خواد.

فعلا همین قد نوشته بسه. تمرین ندارم  می ترسم انگشتام بگیره.

خداحافظ تا برنامه بعد

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:1  توسط ابریمو | 

چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين اشك است ،

اشك باغبان پير و رنجور است

كه شب ها راه پيموده ،

همه شب تا سحر بيدار بوده

تاك ها را آب داده ،

پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده ،

دل هر دانه را از اشك چشمان نور بخشيده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين خون است

خون باغبان پير و رنجور است

چنين آسان مگيريدش !

چنين آسان منوشيدش !

شما هم اي خريداران شعر من ! اگر در دانه هاي نازك لفظم

ويا در خوشه هاس روشن شعرم

شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست

كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است

شرابش از كجا خوانديد ؟ اين مستي نه آن مستي است

شما از خون من مستيد

از خوني كه مي نوشيد

از خون دلم مستنيد

مرا هر لفظ فريادي است كز دل مي كشم بيرون

مرا هر شعر دريايي است

دريايي است لبريز از شراب خون

كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه لفظ است ؟

كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه شعر است ؟

چنين آسان مفشاريد بر هر دانه لبها را و بر هر خوشه دندان را !

مرا اين كاسه خون است ...

مرا اين ساغر اشك است ...

چنين آسان مگيردش !

چنين آسان منوشيدش !

****

بت تراش

پيكر تراش پيرم و با تيشه خيال

يك شب تو را زمرمر شعر آفريده ام

تا در نگين چشم تو نقش هوس زنم

بر قامتت كه وسوسه شست و شو در اوست

پاشيده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ايمني دهم

وزديده ام زچشم حسودان نگاه را

تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم

دست از سر نياز به هر سو گشوده ام

از هر زني ، تراش تني وام كرده ام

از هر قدي ، كرشمه رقصي ربوده ام

اما تو چون بتي كه به بت ساز ننگرد

در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي

مست از مي غروري و دور از غم مني

گويي دل از كسي كه تو را ساخت ، كنده اي

هشدار ! زانكه در پس اين پرده نياز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند

بينند سايه هاكه تو را هم شكسته ام !

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:42  توسط ابریمو | 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل‌‌، گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌ايست كه قرباني‌ات كنند

فاضل نظری

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:2  توسط ابریمو |